فراق غمبار، دیدار شادی بخش

از وقتی محمد علی در عملیات خیبر در سال 1362 مفقود شد، مادر  و مادر بزرگم که به او ننه رقیه می گفتیم روزگاری اندوهناک را طی می کردند. هر از چند وقتی که به طبقه بالای منزلمان می رفتم آن دو را می دیدم که تکه لباس یا پیراهنی از محمد علی 16 ساله را در دست گرفته اند و می گریند. نهایتا آنها طاقت نیاوردند و همه لباهاس او را در بقچه زیبایی پیچیدند و زیر همه لباسهای اهل منزل در کمد گذاشتند. آن بقچه بوی عطر و گل می داد و هر از چند وقتی زیارتگاه اهل منزل و بالاخص این دو بانو بود.

در همین روزها ما هر از چند وقتی برای شناسایی محمد علی از میان خیلی اسرای ایران به پایگاه شهید بهشتی می رفتیم. آلبومهای بزرگ و مفصلی که در آن تصویر اسرای ایرانی وجود داشت بین خانواده های مفقودین به صورت دست به دست می گشت و اکثرا ظهر که می شد ناامید بر می گشتند. این جستجوها هم برای ما فایده ای نداشت . وقتی بر می گشتیم، می گفتیم امروز هم خبری نبود و باز هم منتظر می ماندیم

 

ننه رقیه

مادر بزرگ، در میان اهل فامیل به تقوا و نماز و اخلاق خوب شهرت داشت. من و محمد علی روزگار کودکی ، تابستانها را در یزد پیش او و پدر بزرگ مرحوممان طی می کردیم. عشقمان این بود که سوار الاغی شویم و بالاتفاق ننه رقیه به باغ برویم . ظهر ها هم می رفتیم مسجد. شبها مادر بزرگ به ما نماز خواندن یاد می داد و ما را مثل پاره تن خود دوست می داشت.

ننه رقیه از یک دید دیگر نیز در فامیل شهرت داشت. او قهرمان مبارزه با بی حجابی بود. وقتی غلامحسین خورمیزکی و برخی از آژانهای رضاخانی، کدخدا، خانها و اهالی  ده را مجبور کرده بودند که با زنان کشف حجاب شده در مراسمی شرکت کنند، ننه رقیه در میان گرمای تابستان در وسط آفتاب خوابید و یک لحاف کرسی روی خود کشید و به شدت گرما زده شد تا حدی که اصلا نمی توانست از جای خود برخیزد و همین بیماری شدید سبب شد تا از حضور در مراسم معاف شود و چادرش را نگه دارد. البته ماجرای کشف حجاب در حد بی حجابی وحتی بدحجابی های این روزها نبود بلکه زنان فقط موظف بودند چادرشان را بردارند و مانتوهای بلند بپوشند و روی سرشان یک روسری یا یک کلاه بگذارند. در واقع زنان کشف حجاب شده آن زمان از بدحجابهای این روزها خیلی با حجابتر بودند ولی ننه رقیه به همین مقدار کم هم رضایت نداد و چادرش را نگه داشت.

سال 1364 ، صدام جنگ شهرها را آغاز کرد و شهرها را با بمب و موشک می زد. تهران نیز از این آسیب در امان نبود. در یکی از این شبها که تهران هدف چند موشک و بمب قرار گرفت ننه رقیه خیلی ترسید تا جایی که قلبش درد گرفت و سحرگاه به رحمت خدا رفت و من بعد شد شهید ننه رقیه...در آن شب ما خیلی غمگین و چشمانمان اشکبار بود ولی برخی نیز خیلی خوشحال بودند. شهید محمد علی و شهید ننه رقیه...آن دو  بعد از سالها همدیگر را در آغوش گرفته بودند و خیلی شاد بودند و الان هم که این کلمات را تایپ می کنم غم آن روزها و لذت این دیدار را به صورت توامان حس می کنم....خوش بحالشان

 

مادر

مادر سالها منتظر محمد علی ماند...همه ما منتظر ماندیم...به همه جا سرک کشیدیم...وقتی اسرا از عراق برگشتند هر اسیری که می شناختیم را ملاقات کردیم و از او در باره محمد علی سوال کردیم ولی هیچ خبری نبود که نبود... مادر در این سالها به تدریج بیمار و بیمارتر شد و نهایتا چند سکته مغزی شدید کار او را در سال 1372ساخت...ده سال پس از گم شدن محمد علی و آنهم در سن 48 سالگی ...وقتی او را به خاک می سپردیم باز هم حالت دوگانه غم وشادی را حس می کردیم...ما به شدت غمگین بودیم ولی او ...او بعد از سالها محمد علی و ننه رقیه را یکجا ملاقات می کرد و حتما آنها خیلی خوشحال بودند...خوش بحالشان...

 

محمد علی

خیلی شانس آوردیم که دیوانگی های بی پایان صدام سبب شد تا او درگیر جنک با آمریکا شود و حالت نه جنگ و صلح بین عراق و ایران ایجاد شود. این حالت یک حسن بزرگ داشت و آن امکان تفحص درمناطق جنگی و یافتن پیکرهای شهدای مفقود  بود. ماهها گذشت ولی باز هم خبری نبود. محمد علی در وصیت نامه اش نوشته بود که من اگر حتی در میدان جنگ مفقود هم بشوم و سیزده سال هم طول بکشد باز هم بر می گردم. پیش بینی اولش تحقق یافته بود ولی برای تحقق پیش بینی دوم او باید صبر می کردیم. ..همینطور هم شد...سیزده سال بعد از مفقود الاثر شدن محمد علی  نهایتا در  خرداد 1375 به ما زنگ زدند و برای شناسایی به معراج رفتیم...چند قطعه استخوان، یک پلاک و از همه مهمتر یک کارت دبیرستان دانشمند ...محل تحصیل محمد علی...کارت پرس شده بود ولی گوشه اش سوراخ شده بود و مختصری در گوشه های از بین رفته بود ولی بقیه کارت سالم بود و نام محمد علی کاملا خوانده می شد. وقتی او را به خاک می سپردیم . باز هم همان حالت غم و شادی توامان را حس می کردیم. غم از این بابت که دیگر باید از او دل می کندیم و دیدارمان به قیامت افتاده بود و خوشحال از اینکه بالاخره او را یافته بودیم و زیارتگاه او را می شناختیم.

 

باز هم بوی عطر شهیدان و باز هم احساس توامان شادی و غم

روز 26 خرداد 1394، باز هم هوای تهران را فرشتگان الهی پرکردند و چند صد شهید گمنام و ‌آشنا بر روی دست جمعیت انبوه تشییع شدند...مادران این شهدا بعضا در گذشته ها به رحمت خدا رفته اند و فرزندانشان را ملاقات کرده اند ولی بازماندگان چشم به راهشان امروز حس می کنند که که بعد از سی سال به آرامش رسیده اند و دیگر نباید چشم انتظار کسی باشند . آنها از یک سو غمگینند و از سوی دیگر شادمان...خوش به حال ایشان و خوش بحال آنها که خیلی خوشحالند

 

خوش بحالشان

باز هم باید بنویسم که قطعا جناب دکتر کهرام و بازماندگان محترم از مصیبت وارده ناراحتند ولی در همین نزدیکیها زنی مومنه  فرزند و برادرش را بعد از سالها در آغوش گرفته و خیلی خوشحال است...آنها از ته دل می خندند و بر روی تختهای بهشتی تکیه می زنند و می گویند الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ ۖ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ: خدا را سپاس می گوییم که غمها را از ما دور ساخت..همانا خدای ما بخشنده و لایق شکر است...

 خوش بحالشان

 

خاتمه بحث

این چند خط را تقدیم می کنم به تمامی شهدای اسلام و باقی ماندگان محترم ایشان و از خدای بزرگ برای آنها شادی ابدی و غیر قابل وصف را خواهانم. همچنین از فرصت استفاده کرده و حلول ماه مبارک رمضان را به عاشقان عبادت و شیفتگان الهی تبریک می گویم.

 

/ 0 نظر / 48 بازدید